وقتی به زور سرباز می شوی

پایگاه خبری همسواقتصادی:

به بهانه روز سرباز| گوشه ای از رشادت های آزاده دوران دفاع مقدس؛

وقتی به زور سرباز می شویخبرگزاری بسیج، رقیه غلامی؛ عصر اواخر شهریورماه است و به سختی از ترافیک خیابان رها شده و راهی جلسه ای می شوم که روایت گری است، تا برسم از جلسه دقایقی گذشته است.

روایت دیدار ما این بار در بسیج رسانه قصه نوجوانی است که به زور خودش را در میان سرباز فراری ها جا می دهد تا راهی جبهه شود.

  به جلسه که می رسم احمد دلیر گلی از شور و شوق نوجوانی خود می گوید و از قصه رفتن خود به جبهه. از اینکه وقتی دنبال بیمارستان برای بخیه و مداوای انگشت خود بود، در وسط موشک باران همه آنچه را در ذهن داشت و برای همه آنچه از روستا به تهران آمده را کنار می گذارد و درصدد رفتن به جبهه و دفاع از مردم و کشور برمی آید.

احمد دلیر گلی متولد دهم شهریور ۱۳۴۹ است و پس از گذراندن سال اول راهنمایی ترک تحصیل کرده و از روستای گلی آباد صوفیان شبستر راهی تهران برای کار و بهبود معیشت خانواده شده و در یک قنادی مشغول کار می شود.

از قضای روزگار در یکی از روزها انگشت احمد زخمی می شود و او به دنبال بخیه و پانسمان به طرف نزدیک ترین بیمارستان که «بوعلی» است می رود اما در ناگهانی از لحظه موشک و صدای آن همه جا را به هم می ریزد و احمد با وجود انگشت زخمی خود به سمت جایی که موشک اصابت کرده و دود از آن بلند می شود می رود.

خوشبختانه کسی داخل خانه نبوده است ولی موج انفجار و شکستن شیشه های اطراف آن، مردم بسیاری را زخمی می کند و احمد هم دنبال کمک به مجروحان همراه نیروهای امدادی می شود و همراه آن ها به بیمارستان می رود و انگشت خود را هم آنجا پانسمان می کند.

هنگام تشکیل پرونده برای مصدومیت و ثبت مجروحیت احمد اعلام می کند که انگشت من پیش‌از موشک باران و در محل کار زخمی شده بود و در اثر بمباران نبوده است و از بیمارستان خارج می شود ولی با خودش می گوید تا کی باید نشست و این گونه پرپر شدن مردم و خراب شدن خانه ها را تماشا کرد و دنبال راهی برای رفتن به جبهه می گردد و آخر سر به ذهنش می رسد که میدان امام حسین(ع) همیشه خودرویی نگه می دارد و سربازهای فراری را با آن به خدمت سربازی می برند و همین راه می تواند مسیر رفتن من به جبهه و دفاع باشد.

کنار ماشین مورد نظر می رسد و ماموران کنار ماشین را سرگرم می کند و وارد ماشین می شود و پس از مدتی با سربازهای فراری دستگیر شده سر از یک پادگان ارتش در می آورد و ۲۵ روز در آن پادگان مشغول آموزش فنون نظامی می شود.

در مدتی که در پادگان بوده نه احمد از خانواده و بیرون از پادگان خبر دارد و نه خانواده از او تا اینکه پس از ۲۵ روز احمد را به اتاق ملاقات صدا می زنند.

احمد اتاق ملاقات که می رسد دایی اش را که ساکن کرج بوده همراه یک درجه دار پشت میز می بیند با شناسنامه او که در دستش نشسته است.

درچه دار با دیدن احمد خطاب به او می گوید: «سن شما با شناسنامه ای که دارید کمتر از سن سربازی است و باید پادگان را ترک کنید».

احمد با شنیدن این حرف با گریه به درجه دار التماس می کند که سر مرا تراشیده و حدود یک ماه است من آموزش دیده ام چطور می توانم برگردم من می خواهم به جبهه بروم. 

درجه دار وقتی اصرار و التماس احمد را می بیند او را مجاب می کند که از ارتش نمی تواند به جبهه برود و باید به سپاه مراجعه کند شاید از آن طریق بتواند راهی جبهه شود.

ولی احمد همچنان التماس و اصرار می کند و درجه دار انکار که جبهه خطر دارد و با پای خود می روی و راه برگشتی شاید نباشد تا اینکه آخر سر درجه دار در برابر التماس های احمد که مدام می گوید؛ «چشمان من سیاه تر از بقیه نیست»، با تلفن کردن به جایی که لازم بود قضیه را مطرح می کند و با پا درمیانی و اعلام نیاز به نیروی آموزش دیده او را نگه می دارند و پس از طی دو ماه آموزش، با قطار به منطقه «عین خوش» اهواز اعزام می شود.

احمد در عین خوش همراه با دوست مرندی که در دوره آموزش پیدا کرده است منتظر گروه بندی و انتخاب می شود.

تا نوبت احمد و دوستش برسد، از یکی می پرسد این افراد را کجا می برند و وقتی می شنود خط مقدم، از دوستش می پرسد خط می روی و وقتی جواب منفی او را می گیرد، فوری از بین سربازها خارج و وارد صف افرادی می شود که به خط می برند.

حالا احمد پس از گرفتن ناهار سوار ماشین و با دیگر رزمندگان راهی می شود چنان راه طول می کشد که ناهارشان را شام می خورند و هربار که می پرسد خط کجاست جایی را نشان می دهند که دود بلند می شود و رفته رفته به محل دودها که در اثر اصابت خمپاره برمی خاست، نزدیک می شوند.

بالاخره با تویوتا احمد و چند نفر دیگر را به خط مقدم انتقال می دهند و نزدیکی های طلوع خورشید یکی را می بیند که از ته دره بالا می آید و با دیدن احمد می پرسد همشهری چه قدر سواد داری و احمد جواب می دهد که تا پنجم خوانده است و او می خواهد احمد بگوید دیپلم دارد و احمد نمی پذیرد و می گوید دروغ نمی توانم بگویم و عاقبت او به احمد می گوید بگو سیکل دارم و احمد می پرسد سیکل یعنی چه و وقتی می فهمد یعنی سوم راهنمایی این بار قبول می کند و می گوید تا اول راهنمایی درس خوانده ام و با این اوصاف به عنوان دیده بان انتخاب می شود و آموزش های لازم را فرا می گیرد.

محل مأموریت احمد منطقه «نهر عنبر» نزدیکی خاک عراق بود و نیروهای ایرانی نیز تا حدودی به خاک عراق نفوذ کرده بودند و او باید مدام با دوربین همه منطقه را رصد و همه تحرکات دشمن و ادوات آن ها را ثبت می کرد و به فرماندهان خود اطلاع می داد. 

کارش به قدری حساس و پر خطر بود که مافوقش گوشزد کرده بود که باید خیلی دقت کند چراکه فرد پیش از احمد در آن لحظه با یک گلوله بر پیشانی اش هدف قرار گرفت و شهید شد.

احمد چنان جرات و جسارت داشت که با دوربین دید در شب تا یک کیلومتری خط عراقی ها می رفت ولی جسورتر از خود آن هایی را می دانست که کارشان شنود صحبت های عراقی ها برای کسب اطلاعات بود.

خطر برای احمد معنایی نداشت و چنان با کار خود خو گرفته و نزدیک به دشمن بود که با صوت خمپاره ها که اغلب ۱۲۰ بودند تشخیص می داد به کجا اصابت می کند.

در یکی از روزها احمد به تصور اینکه از دره ای که میان ایران و عراق بود او را نمی بینند با کلمن آبی که در دست داشت رد می شود که بلافاصله عراق او را هدف قرار می دهد و احمد برای در امان ماندن، کلمن را رها و خود را روی خارهایی که در دره بود می اندازد و درد خارها را به جان می خرد و دم نمی زند.

احمد با گذشت یکسال از فعالیت خود در دیده بانی، همچنان پای کار است و تحرکات دشمن را رصد و گزارش می کند تا اینکه متوجه می شود پشت تپه ای نزدیک آن ها مدام دشمن تانک های خود را به آنجا منتقل و مستقر می کند برای همین در گزارش خود به رده مافوق گزارش می دهد تا اینکه روزی یکی از فرماندهان برای بازرسی می آید و سوالاتی را از احمد می پرسد و او جواب می دهد و نحوه تحرکات را اطلاع می دهد و با این گزارش جز به جز احمد از تحرکات و لجستیک گرفته تا برچیدن سیم خاردارها متوجه می شوند دشمن در صدد عملیاتی گسترده است.

فردای آن روز صبح دشمن به شدت حمله کرد طوری که از زمین و آسمان آتش می بارید و همه جا به هم خورد و احمد با پیشروی هم‌رزمان خود به سمت دشمن و مقابله، برای اینکه بتواند خط را حفظ کند دیده بانی را رها کرد و همراه دو تن از دوستان خود جانانه پشت خمپاره انداز ایستاد، بدون اینکه مختصات را بدانند به امیدی که دشمن را می زنند هرچه توانستند شلیک کردند تا جایی که صدای شنی تانک ها آن ها را به خود آورد تا سر و گوشی آب دهند.

احمد بالای تپه رفت و با دیدن نزدیک ۵۰۰ تانک در حال حرکت به سمت آن ها به دوستانش اطلاع داد تا از آنجا به سمت دره ای که نزدیک بود حرکت کنند و در قسمتی از دره که سایه و خنک بود خودشان را از دست گرمای ظهر تابستان جا دهند.

ساعت یک شده بود و از خودشان می پرسیدند اینجا کجاست آیا ما را پیدا می کنند یا اتفاقی خواهد افتاد و استخوان های مان را پیدا خواهند کرد.

در این حین دوباره شنی تانک آن ها را به بالای دره کشید، سه تانک در حال حرکت بود و آن ها به تصور اینکه تانک مال خودی هاست دست بالا گرفته و علامت دادند و وقتی تانک ها متوجه نشدند پیراهن خودشان را درآوردند که ناگهان تانک ها برگشتند و به رگبار زدند، دیدند عراقی هاست و این گونه احمد ۲۱ تیر ۱۳۶۷ با دو دوست خود؛ علی و حمید به اسارت درآمد.

 

ادامه دارد

دکمه بازگشت به بالا