روایت زنانی که در خط مقدم ایثارگرانه ایستادند/دو خواهر پرستار؛ ۲۷ لیتر خون و یک عطر ماندگار، قصه شهادت نابغه جنگ

پایگاه خبری همسواقتصادی:

به گزارش خبری بسیج جامعه زنان کشور–قزوین_جنگ برای زنان این سرزمین فقط صدای انفجار و خبرهای تلخ نبود؛ برای بسیاری از آنان، لحظه‌ای بود که باید از میان ترس و مسئولیت، راه مسئولیت را انتخاب می‌کردند. زنانی که لباس پرستاری بر تن داشتند، از پشت دیوارهای بیمارستان عبور کردند و خود را به جبهه رساندند؛ جایی که هر مجروح، قصه‌ای از ایستادگی بود و هر لحظه، آزمونی تازه برای صبر و ایمان. کبری و شهربانو چگینی، دو خواهر جوانی بودند که پرستاری را به میدان خدمت تبدیل کردند. از بیمارستان‌های صحرایی و قطارهای درمانی تا عملیات‌های مختلف، کنار رزمندگان ماندند و در روزهایی که بسیاری از مجروحان تنها به چند دست یاری نیاز داشتند، دست از خدمت نکشیدند.

 دو خواهر جوان، پرستارانی که پیش از انقلاب نیز در مبارزه با رژیم پهلوی حضور داشتند، وقتی زمزمه جنگ در کشور پیچید، راهی شدند تا دانشی را که آموخته بودند، در سخت‌ترین روزهای وطن به کار بگیرند. آنها از نسلی بودند که نام زن را با ایستادن، صبوری و مسئولیت معنا می‌کرد. نسلی که حجاب و اعتقاداتش را بخشی از هویت خود می‌دانست و جنگ را فقط میدان رزم مردان نمی‌دید.

جنگ که آغاز شد، بعضی‌ها هنوز درگیر این پرسش بودند که باید بمانند یا بروند. اما برای کبری و شهربانو چگینی، این سوال مطرح بود که کجا می‌توانیم بیشتر خدمت کنیم؟

کبری به مادرش گفته بود: «من پرستارم و در بیمارستان کار می‌کنم؛ فردا هر حادثه‌ای مثل سیل، زلزله یا جنگ پیش بیاید، باید برای کشور خدمت کنم.»

همین نگاه، آنها را از بیمارستان‌های معمولی به دل جبهه‌ها برد. به غرب، شمال‌غرب و جنوب، جایی که صدای انفجار از تخت مجروحان دور نبود و پرستار باید میان خون، اضطراب و شتاب، آرام می‌ماند.

کبری زودتر از خواهرش راهی جبهه شده بود و شهربانو نیز بعدها به او پیوست. البته همیشه در یک منطقه و کنار هم نبودند. هر کدام در گوشه‌ای از جبهه مشغول بودند؛ اما مأموریتشان یکی بود، مجروح را تنها نگذارند، خدمت کنند.

شهربانو می‌گوید سخت‌ترین روزهایش را در عملیات محرم تجربه کرد. روزهایی که رزمندگان برای فتح زبیدات عراق پیشروی کردند و بسیاری از آنان به شهادت رسیدند. با این حال، سختی کار را احساس نمی‌کردند. حتی برای بهبودی مجروحان نذر می‌کردند، گاهی روزه، گاهی دعای توسل و گاهی صلوات.

در فتح‌المبین نیز بیمارستان، تصویری از یک جبهه واقعی بود. مجروحان یکی پس از دیگری می‌آمدند و باید بر اساس شدت جراحت اولویت‌بندی می‌شدند. پزشکان و پرستاران در شرایطی کار می‌کردند که امکانات با امروز قابل مقایسه نبود.

اما در میان تمام این خاطرات، برای شهربانو یک روز تا همیشه متفاوت ماند. روزی که در بیمارستان اندیمشک، جوانی مجروح را آوردند و گفتند نامش حسن افشردی است. او نمی‌دانست بیماری که مقابلش قرار گرفته، یکی از چهره‌های مهم و تأثیرگذار جنگ است.

به آنها گفته بودند برایش اتاقی ویژه آماده کنند و مراقبت بیشتری داشته باشند. کم‌کم، رفت‌وآمد چهره‌های شناخته‌شده و فرماندهان به بیمارستان، توجه شهربانو را جلب کرد. وقتی سرلشگر محسن رضایی و دیگر مسئولان جویای حال مجروح شدند، تازه فهمید آن جوان لاغراندام و کم‌حرف، کسی فراتر از یک مجروح عادی است.

پزشکان تمام تلاش خود را به کار گرفتند. حجم جراحات و خونریزی بسیار زیاد بود. به گفته شهربانو، بیش از ۲۷ لیتر خون به او تزریق شد، اما شرایط همچنان بحرانی بود.

شهربانو می‌گوید : از پزشک پرسید «چقدر احتمال دارد زنده بماند؟» و پاسخ کوتاه پزشک این بود: «پنج درصد. فقط دعا کنید.»

شهربانو به این قسمت صحبت‌های که می‌رسد عمیقاً به فکر می‌رود و با طمأنینه بیشتری می‌گوید: اما آن روز، بیمارستان اندیمشک فقط محل تلاش پزشکان نبود، انگار همه چیز به دعا گره خورده بود.

سه اسیر عراقی را نیز که گفته می‌شد در مجروح کردن حسن افشردی نقش داشتند، به بیمارستان آورده و برای نگهداری جداگانه تحویل داده بودند. فضای بیمارستان امنیتی شده بود و همه می‌دانستند مجروحی که در آن اتاق قرار دارد، شخصیت مهمی است.

شهربانو می‌گوید: مسوولیت مراقبت از این جوان لاغر اندام که بنظر می‌رسید شخصیت بزرگی است را به من سپرده بودند، تنها در اتاق این شهید عزیز بودم، ناگهان رایحه‌ای خوش در فضای اتاق و بیمارستان پیچید. این رایحه به حدی خوش بود که حتی در اتاق را بستم تا مبادا رایحه تمام شود. خواهرم و چند پرستار دیگر به اتاق آمدند و همه محو این رایحه بودند… دقایقی بعد حسن افشردی شهید شد… فضای اتاق بسیار عجیب بود و من در طول آن سال‌ها چنین فضای خاصی را هرگز تجربه نکردم اما با یقین می‌گویم کسانی در لحظه شهادت آن شهید بزرگ در اتاق حضور داشتند که به چشم ما دیده نمی‌شدند اما عطر حضورشان تمام فضای اتاق را در کرده بود….و خوش بحال شهید…

شهربانو ادامه می‌دهد: در آن لحظه بی‌اختیار فریاد زدم: «دکتر! حسن افشردی شهید شد.» همه با شتاب خود را به اتاق رساندند. حسن افشردی دیگر زنده نبود. «آن رایحه خوش را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ مطمئنم رایحه بهشت بود.»

آن روز، او هنوز نامی را که بعدها در تاریخ جنگ با آن شناخته شد، به‌درستی نمی‌دانست، «حسن باقری». سرباز لاغراندامی که در بیمارستان اندیمشک به‌عنوان حسن افشردی شناخته می‌شد، بعدها برای شهربانو به نام سردار سرلشکر شهید حسن باقری شناخته شد. فرمانده‌ای که از او به‌عنوان یکی از نوابغ نظامی یاد می‌شود.

اما روایت دو خواهر فقط روایت شهادت یک فرمانده نیست. روایت لحظه‌هایی است که آنها بارها در جبهه با مرگ و زندگی روبه‌رو شدند.

کبری از روزی می‌گوید که مجروحی را آوردند، سرم و خون و دستگاه‌های مراقبتی به او وصل شد، اما بعد از مدتی خط مانیتور صاف شد. همه تصور کردند مجروح جان باخته است. کادر درمان سراغ دیگر مجروحان رفتند… اما پانزده دقیقه بعد، وقتی کبری برگشت، چیزی دید که باورش برایش دشوار بود. خط مانیتور دوباره برگشته بود و علائم حیاتی مجروح برقرار شده بود.

پزشک را صدا زدند و درمان را ادامه دادند. آن مجروح بعدها خود را محمدعلی از قم معرفی کرد و از بیمارستان مرخص شد.

برای کبری، جنگ پر بود از همین لحظه‌ها. لحظه‌هایی که مرز میان مرگ و زندگی باریک‌تر از همیشه می‌شد.

او می‌گوید هیچ‌وقت به شکست فکر نمی‌کرد. چون هر روز ایثار رزمندگان را می‌دید. رزمندگانی که چیزی برای خود نمی‌خواستند و گاهی دوست و همسنگرشان را بر خود مقدم می‌دانستند.

بیمارستان صحرایی‌شان حتی گاهی چند واگن قطار بود. چند کوپه که کنار هم قرار گرفته و به بیمارستانی برای رسیدگی به مجروحان تبدیل شده بود. آنها در سخت‌ترین شرایط آب‌وهوایی کار کردند. بدون اینکه لحظه‌ای از مسئولیتی که برای خود تعریف کرده بودند، فاصله بگیرند.

کبری و شهربانو امروز وقتی به آن سال‌ها نگاه می‌کنند، شاید بیش از هر چیز، یک تصویر مقابل چشمشان باشد، تصویر دو دختر جوانی که روزی راهی جبهه شدند تا پرستار رزمندگان باشند و در مسیرشان با فرماندهانی بزرگ، مجروحانی بی‌نام و انسان‌هایی مواجه شدند که تمام هستی خود را پای دفاع از وطن گذاشته بودند.

برای آنها، جنگ، تکه‌ای از زندگی است که هنوز در صدای روایتشان نفس می‌کشد.

روایتی از دو خواهر که به جبهه رفتند تا جان انسان‌ها را نجات دهند و در همان مسیر، شاهد شهادت مردانی شدند که نامشان در تاریخ این سرزمین ماندگار شد. زنانی که شاید سلاح در دست نداشتند، اما در خط مقدم ایستادند، زخم بستند، خون رساندند، دعا کردند و تا آخرین لحظه، مجروح را تنها نگذاشتند.

و شاید تمام روایت کبری و شهربانو را بتوان در یک جمله خلاصه کرد: آنها به جبهه رفتند تا پرستار باشند، اما تاریخ، از آنها شاهدان زنده یک نسل ساخت.

دکمه بازگشت به بالا