رحوی، رجوی/ یونجه نداری بجوی

به بهانه دوران دفاع مقدس/ گوشه ای از رشادت های آزاده دوران دفاع مقدس؛
خبرگزاری بسیج، رقیه غلامی؛ بخش دوم روایت آزاده دوران دفاع مقدس؛ احمد دلیر گلی مربوط به دوران اسارت اوست، دوره ای که دور از کشور، خانه، خانواده و در دل دشمن و خطر گذشت.
دوستان احمد را عراقی ها روی زانو نشاندند و دست هایشان را با سیم بستند و یکی دیگر از عراقی ها که قد کوتاهی داشت با گفتن «تعال» احمد را خطاب قرار داد و احمد بی آنکه متوجه شود که منظور عراقی «بیا»ست، با دست گردنش را به عراقی نشان داد که می خواهید سر ما را ببرید و عراقی از جیب خود قرآنی را در می آورد و با گفتن نجف و کربلا احمد را مجاب می کند که مسلمان و شیعه است.
حالا احمد و دو دوستش را سوار نفربر کرده و به جای دیگری انتقال دادند که دره مانند بود و اسرای زیادی در آن قرار داشتند و التماس می کردند؛ «سیدی مای».
احمد از زبان عربی سر در نمی آورد و بعد از شنیدن «سیدی مای» اسرا، که مدام تکرار می کردند متوجه می شود آن ها تشنه هستند و همین موضوع نه تنها دلش که وجودش را آتش می زند.
احمد از این محل به اردوگاه الرمادی منتقل و در کمپ شماره شش آن در میان اسرای زیادی که در آن قرار دارند، جای می گیرد، اردوگاهی از که از همان بدو ورود به اردوگاه و پیاده شدن از ماشین با سیمهای کابل قطور از دو طرف زیر شکنجه قرار می گیرد و در ورودی کمپ از میان ماموران کنار هم که بر سر و روی اسرا می زدند و تونل مرگ نامیده بودند می گذرد.
جان خسته احمد اکنون در میان دیگر اسرا که جایی برای نشستن ندارند چه برسد برای خوابیدن، پناه می گیرد، اسرایی که هر یک از نقطه ای از کشورمان بودند و اکنون همه در سرنوشتی نامعلوم و مشترک یک جا مأمن و همدل همشده اند.
وضعیت اردوگاه نه برای نشستن و خوابیدن که از نظر بهداشتی نیز وخیم است و در یک اتاق مانند چند متری ۱۵۷ نفر در یک جا شب و روزهای سختی را می گذرانند، روزها در محوطه اردوگاه به زعم بعثی به هواخوری فرستاده می شوند ولی مگر این همه اسیر از هر کمپ که بیرون می آید جایی است که بشود از آن استفاده کرد یا مگر امکاناتی وجوددارد و شب ها در همان اتاق مانند در چند وجب جا کنار هم و فشرده و سر این روی پای آن و … اگر خوابی باشد می خوابند و برای نیاز دست شویی از یک حلبی که گوشه اتاق است باید استفاده کنند آن هم ۱۵۷ نفر و این فاجعه، واقعیت تلخ اسراست.
در یکی از روزها احمد می بیند یکی از اسرا که در اثر شکنجه به شدت زخمی شده و خون از سر و رویش جاری است از آب جوی مانندی که در محوطه از ماشین آتش نشانی جاری است و در آن اسیری خون آلود افتاده دستانش را پر می کند و می خورد، احمد ناراحت می شود و دنبال راهی می گردد تا بتواند آن اسیر را سیراب کند، وقتی می بیند آن اسیر شهید هم شده است به شدت ناراحت می شود و از
گوشه ای پوتینی پیدا می کند و پنهانی آن را از شلینک ماشین آتش نشانی آب می کشد و پر می کند وقتی به اسیر مجروح می رسد می بیند سر پوتین پاره بوده و آبی در آن نمانده است.
با همه ناراحتی از تشنگی اسیر و پاره بودن پوتین دنبال راه دیگری می گردد تا هر طوری شده، تشنگی اسیر را رفع کند و ناگهان به ذهنش می رسد زیر پیراهن خودش را در بیاورد و با آن بتواند آبی به اسیر برساند.
زیر پیراهنش راکه مدت ها شسته نشده را چندبار آب می کشد و آب را امتحان می کند تا قابل تحمل شود و عاقبت آن را می آورد و بر لب های اسیر می گیرد و می فشارد و اسیر تشنه از این طریق سیراب می شود.
احمد مانند آمدنش به جبهه در زمان اسارت هم سر نترسی دارد و در یکی از روزها که آن ها را به محوطه فرا می خوانند و برای آن ها دکتر و آمبولانس می آورند احمد می بیند رژیم بعثی برای تبلیغات خود فیلمبرداری می کند و همین امر احمد را وا می دارد که خودش را به مریضی بزند و سوار آمبولانس شود.
پس از سوار شدن به آمبولانس در مسیر متوجه مخزنی در گوشه آن می شود و یواشکی آن را برانداز می کند و می بیند آب است و فوری از آن هم خودش می خورد و هم به دیگر اسرای درون آمبولانس می دهد.
آمبولانس آن ها را به بیمارستانی منتقل می کند که در آن زخمی های عراقی از جنگ بستری بوده و با دیدن اسرای ایرانی هر توهینی و بی حرمتی که می خواهند خطاب به اسرا انجام می دهند.
یکی از عراقی ها به ایرانی ها می گوید که اگر پرسیدند عنوان کنید که شیمیایی شدید و در این صورت چون می ترسند کاری نمی توانند بکنند و احمد هم با دیگر اسرا این گونه از دست شکنجه های عراقی ها در رفتند.
در همین حین احمد به یکی از اسرا که از ناحیه چشم به شدت زخمی شده بود و می نالید، نزدیک شده و دلداری می دهد که تحمل کن وقتی او را معاینه می کردند احمد متوجه پرستاری که در دستش غذا بود، می شود و خطاب به او می گوید: «طعام» و از آنجا که عده ای از عراقی ها هم رحم و مروت سرشان می شد سینی غذا را به اتاقی خالی می گذارد و اشاره می کند احمد بخورد.
احمد در ۲۶ ماه اسارت در کنار دیگر اسرا روزهای خاص و عجیبی را تجربه کرد، روزهایی که عده ای با لباس تمیز و اتو کشیده وارد اتاق آن ها شدند و آن ها را تطمیع می کردند که پناهنده کشورهای اروپایی شوند، عده ای که نفاق به خوبی از سر و روی آن ها آشکار بود تا جایی که مریم رجوی و مهدی ابریشمچی نیز به اردوگاه الرمادی آمدند و از طریق بلندگو آن ها را دعوت به گروه خود و مخالفت با نظام جمهوری اسلامی می کردند ولی اسرا فوری با شعاری که از دل شان جوشید، همه باندهای بلندگوها را به هم ریختند و فریاد زدند؛ «رحوی، رجوی/ یونجه نداری بجوی؟» و زیر کتک و شکنجه بار دیگر صلابت خود را به نمایش گذاشتند.
پس از رحلت امام راحل هم احمد و دیگر اسرای هم اردوگاهی هایش خبر را که شنیدند و در تلویزیون دیدند به شدت ناراحت شدند ولی مگر آن ها می توانستند حرفی بزنند و کاری کنند ناچار چون پس از دریافت نامه های اسرا از ایران موضوع را فهمیده بودند با این عنوان که خبر فوت پدر یکی از اسرا را شنیده اند، در قالب مراسمی برای او گردهم آمدند و فاتحه خواندند و عزاداری کردند.
احمد تازه وارد دومین سال اسارت خود شده بود که روزی آن ها را به زیارت نجف و کربلا بردند، احمد وارد نجف که شد برخلاف تصور که باید خوشحال از زیارت باشد و در بارگاه امام علی(ع) التماس و زاری کند، هیچ حسی او را برنمی انگیزد و تنها به زیارت اکتفا می کند ولی وقتی وارد حرم امام حسین(ع) در نزدیکی حرم جایی که نه می داند قبر است و نه اطلاعی از تاریخچه آن، او را سراسر از حس اشک و التماس می کند و احمد در مدتی کوتاهی که در زیارت هستند از خود بی خود می شود و گریه امانش نمی دهد.
از زیارت که برمی گردند انگار سبک شده باشد، آرامش خاصی دل احمد را قرار می بخشد و به دلش می افتد که آزاد خواهد شد، به دوستان همبندی خود هم می گوید احساس می کند آزاد خواهند شد و آن ها هم هریک حرفی می زنند غافل از اینکه موضوع تبادل اسرا بین دو کشور ایران و عراق در جریان بوده است و آزادی اسرا محقق خواهد شد.
موعد مقرر فرا رسید و ۲۶ مرداد نخستین گروه از اسرا آزاد شدند و احمد نیز پس از آزادی چند گروه، شهریور ۶۹ آزاد و پس از طی مراحل متعدد معاینه و … دهم شهریور ۶۹ درست روز تولدش به آغوش خانواده در روستایش بازگشت.
بخش اول این روایت را در لینک زیر مطالعه کنید
https://basijnews.ir/00f3uA