سربازی که تمام نشد؛ پدر به دیدار پسر شهیدش رفت

چون دلآرام میزند شمشیر
سرببازیم و رخ نگردانیم
او سرباز واقعی بود
پدرش رفت. هشت ماه پس از آنکه پسر را در آغوش خاک گذاشت، خودش هم بار سفر بست. حاج آقا سید احمد موسوی، در سن ۹۲ سالگی، به شهیدسرافرازش پیوست. و این، شاید تنها تسلیای باشد که یک پدر میتواند از دایره تقدیر بگیرد: دیدار دوباره. هنوز اشکهای او و تلاش او را برای تکریم میهمانانی که در مراسم ترحیم آقا سیدعبدالرحیم آمده بودند، در نظر دارم..و هروقت این صحنهها به خاطرم هجوم میآورند، بیاختیار میگریم.
..ماجرا، درباره رادمردی است که بالاترین رتبه نظامی کشور را داشت، اما وقتی دوربین مقابلش قرار میگرفت، خود را یک «سرباز ایرانی» معرفی میکرد. نه فرمانده، نه سپهبد، نه رئیس ستاد کل نیروهای مسلح. فقط یک سرباز. سربازی رئوف و مهربان و پرتبسم و دلبر و میداندار.
و این، صرف تعریف و توصیف نبود.
سرباز، شخصی است که سر میسپارد. شخصی که «من» را کنار میگذارد و «ما» را میبیند. شخصی که میداند پشت هر تصمیم او، خانهای هست که اهالی آن همه چشم به راهند، مادری که دعا میکند، کودکی که نمیداند پدرش کجاست. سرباز واقعی، این را میداند و برای سربازی محکم و استوار میایستد.
سپهبد سید عبدالرحیم موسوی از همان محلههای اصیل شهر قم آغاز کرد. در کنار پدری فروتن، مهربان و نیز امین و معتمد شهر که هر گامی که بر میداشت و هر خدمتی که میکرد بر اساس صلاح و مصلحت دین اسلام بود. و او در همه جا کنار پدر بود. و البته پدر در کنار او.
و هنوز چشمان ما به همان خدماتیست که او در زمانی که هنوز خیابان دورشهر، انتهای قم بود و آن پل و خیلی چیزهای دیگر آنجا نبود و سراسر درخت بود، او در معیت پدر در کنارش درس مهربانی و زیستن میآموخت..
او در همان زمانها، کنار مردم کمبرخوردار حتا، در کوره آجرپزی و چاپخانه و.. و شاید صنف آهنگران حتا حضور مییافت و با مردمان عادی زندگی و معاشرت میکرد. چون معتقد بود همبستگی و همزیستی لازمه زندگی صحیح دینی است.
او از پایینترین قسمتها بالا آمد و وقتی به قله رسید، فراموش نکرد که از کجا آمده است، هرگز از یاد نبرد. پشت میز شهید باقری نمینشست و این، اوج ادب جوانمردانه و منش سربازی او بود.
رسیدن به بالاترین جایگاه نظامی از فروتنی او نکاست و بلکه آنرا بیشتر کرد. فروتن ماندن در برابر آنانی که پیش از او بودهاند و سفر کردهاند.
حالا پدرش هم سفر کرده، مردی که خودش از مبارزان انقلاب اسلامی بود. او فرزندی را تربیت کرد که در سر بازی یکه تاز بود و سرانجامش شهادت شد.. تا آنجا که شبیه او را کم میتوان دید…پدرش، هشت ماه نبود فرزند رشیدش را بیشتر نتوانست تحمل کند. این، سربازیِ دیگر است: سربازیِ پدری که پسرش را در راه خدا داد و بعد، بیصدا خود هم رفت.
شخصی که میداند «سرسپردن» یعنی چه.. انتخاب آگاهانهای که میگوید من هستم، ولی خدا و ائمه هدی و ارزشهای اسلامی، از من مهمترند و خانوادهاش هم این را پذیرفتهاند. همسر، فرزندان، پدر و مادر. آنها هم سربازند، بیآنکه لباس رزم بپوشند.
پدر امیر سرلشکر سید عبدالرحیم موسوی امروز رفت. اما سربازی، تمام نشده است. در قم مقدسه، در کوچههایی که هنوز عطر حضور آن مرد را میدهند، در خانهای که پسرش را به خاک سپرد و حالا خودش به او رسیده، سربازی ادامه دارد. نه با سلاح، بلکه با یاد و روایت.
و یاد و روایت، از هر سلاحی برندهتر است.